محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

132

خلاصة الحكمة ( فارسى )

بدان كه قومى از طبيعيينِ اوّلين منع نموده‌اند منافع اعضاء را و گفته‌اند كه : آن‌ها مخلوق براى منفعت و قصدى معتدّ به نيستند و آن‌ها و غير آن‌ها مخلوق به « اتّفاق‌اند » ؛ براى آن كه « فضا » « 1 » نزد ايشان « 2 » چيزى است كه در آن اجزاء لحمى و عظمى و ارضى و سماوى و غير اين‌ها باشند و اين اجزاء دايم در حركت‌اند ؛ پس اگر اتفاق شود اجتماع و تركيب آن‌ها با هم ، زمين و يا آسمان و يا عرش و يا مانند اين‌ها به هم مىرسد ؛ پس اگر صلاحيت بقا داشته باشد ، باقى مىماند و اگر صلاحيت نسل و نتاج دارند ، از آن نسل و نتاج به هم مىرسد و مستمرّ و باقى مىباشد نوع آن به توالد و تناسل ، و اگر صلاحيت بقا و نسل نداشته باشد ، فاسد و فانى مىگردد . و ممتنع نيست نزد آن جماعت آن كه يافت شود نوعى كه آن را « انسان » و نوعى كه آن را « بغل » و نوعى كه آن را « شجر » و مانند اين‌ها مىناميم و هيچ يك اين‌ها مقصودِ حكمت و غرضى نباشد . و چنان است كه در آن فضاى « 3 » عالم بى نهايت ، از آن نباتات و حيوانات و هياكل غير معهوده نزد ما باشند هم بى فايده . و حق آن است كه اين عقيده ، باطل است ؛ براى آن كه فعلِ حكيمِ عليمِ قادرِ مختارِ على الإطلاق چگونه مىتواند بود كه خالى از حِكَم و مصالح و اغراض و غايات و فوايد باشد ؟ ! گو عقل ناقص ما بدان‌ها نرسد ، قصور از جانب عقول و افهام ماست ، نه از جانب خالق جلّ شانه ؛ مانند خفّاش كه چشم او تاب ديدن « 4 » نور و ضياء آفتاب ندارد . بيت : گر نبيند به روز شب پره چشم چشمهء آفتاب را چه گناه و شخص كور كه مبصَرات را مطلق نمىبيند و علم بدان‌ها ندارد و همچنين شخص كَر « 5 » مسموعات را ، بايد از اين كه آن‌ها وجود نداشته و مخلوق نباشند و خلقت چشم و گوش ، عبث باشد ؛ بلكه خلقت هيچ چيز عبث و لغو و بى فايده نيست ؛ بلكه در هر واحد

--> ( 1 ) . ب : قضا . ( 2 ) . الف : اوشان . ( 3 ) . ب : قضاى . ( 4 ) . ب : چشم خفاش كه تاب ديدن . ( 5 ) . الف : شخص و به كه .